
بسم الله الرحمن الرحیم
راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد
...همانطوری که میدانی احترام مادر واجب است .اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت میشود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه اش می باشد...
...اگر مثلا نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتما از قران مجید و سخنان پیامبر-امامان استفاده کن و کمک بگیر –نترس هرچه میخواهی بگو .البته درباره هرچیزی اول فکر کن.هرچه که بخواهی در قران مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست میشه ولی من میخواهم که همیشه خوب فکر کنی.مثلا وقتی یکنفر به تو حرفی میزند زود ناراحت نشو درباره اش فکر کن ببین ایا واقعا این حرف درسته یا نه.البته به وسیله ایمانی که به خدا داری
به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد .اما برگردیم سر حرف اول اگر دوستت تورا ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتما به او کمک کن .تا میتوانی به دوستانت کمک کن و به هرکسی که میشناسی و یا نمیشناسی خوبی کن .نگذار کسی از تو ناراحت بشه و برنجه.
هرکسی که به تو بدی میکند حتما از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش پشیمون شد از او ناراحت نشو .هرگز بخاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.
در این دنیا فقط پاکی –صداقت-ایمان-محبت به مردم-جان دادن در راه وطن-عبادت باقی میماند .تا میتونی به مردم کمک کن –حجاب.حجاب را خیلی زیاد رعایت کن .اگه شده نان خشک بخور ولی دوستت –فامیلت را که چیزی نداره کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده.
تا میتونی خیلی خیلی عمیق درباره چیز فکر کن .همیشه سنگین باش .زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس ک ه مثلا چرا این کار را کردی و بعد درباره ان فکر کن و تصمیم بگیر ...
... به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می گویم شاید من مردم باید ملیحه ام همیشه خوشبخت باشد.هرگز اشتباه فکر نکند .همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند .چون جز این راه راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.
باید مجددا قول بدهی که همیشه با حجاب باشی .همیشه با ایمان باشی.همیشه به مردم کمک کنی.در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست...
... اگه میخواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی .هرچه قدر میتونی درس بخون .درس بخون .درس بخون درس بخون.خوب فکر کن.به مردم کمک کن.کمک کن خوب قضاوت کن.همیشه از خدا کمک بخواه .حتمت نماز بخون.راه خدا را هرگز فراموش نکن ...
... همیشه بخاطرت این کلمات بسیار شیرین و پر ارزش را بسپار(( کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد یعنی طوری با انها رقتار کند که رضایت انها را جلب نماید همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود...
عباس بابائی
من یک بسیجی ام
من یک بسیجی ام و قسم میخورم حاج همت علامت ظهور بود .
من قسم میخورم حاج احمد نشانه بود تا جاده را عوضی نرویم تا خود فروخته مسئولیت ها و ریاست نشویم.
حاج همت افتخارش میراندا خوردن با ^به به تو^ نبود افتخارش اب کیوی خوردن در گیلاس طلایی نبود.
حتی او افتخارش داماد لرها و فرزند اذربایجان بودن نبود تا به این افتخار فتنه کند.
دهان حاجی محراب کلمات بود لب هایش بال فرشته ها را بوسیده بودند دهان حاجی رودخانه صلوات بود و او روزی برای همه گفت:من در پوتین بسیجی اب میخورم.و بعد هم گریه کرد این را حاجی گفت و گریه کرد و دریافتم که حاجی چقدر بزرگ بود .چه خوب است بعضی ها بشنوند و با خودشان خلوت کنن.
من یک بسیجی ام .
اما حاج احمد متوسلیان یک بسیجی شاعر بود او زندگی اش شعر بلندی بود که در قافیه فلسطین تمام شد او انقدر بزرگ بود که همه اش سهم ما نمیشد خدا قدری از بزرگیش را به همسایگان مدیترانه هدیه داد تا سرزمینشان را تطهیر کنند تا سربلندی را بیاموزند و از شهادت طفره نروند و با عاشقی کنار بیایند .
من یک بسیجی ام نه چپم نه راستم نه رادیکالم نه میانه رو کاش شلمچه مرا بلعیده بود تا با این کاروان ها که هر از گاهی سری به شهرها میزنند به مزار شهدا میرفتم.
سلام بر بچه های بی پلاک و با پلاک !
سلام بر شانه های خسته زیر تابوت های بچه های فکه .
این تابوت ها برای هفت سین اسمان سنبل می برند اینها اهل وفا بودند و اهل بلا حدیث عاشقی اینها از جنس دیگری بود علاج زخمشان پرواز ترکش بود علاج تشنگی شان هزار تیر داغ افتاب شلمچه خوب می داند تشنگی یعنی چه؟
من یک بسیجی ام و خدا میداند نبریده ام و قسم می خورم بسیجی مانده ام .حتی در کوران فتنه پیرو ولی امر و مولایم سید علی خامنه ای ام.
ای جماعت سنگدل ای منافقین کوردل ای جماعت بی خیال ای تکنوکراتها !ای جماعت حراف که حتی یک لبخند به بسیجی نزدید و به بهانه توسعه سیاسی همه ارزش هایمان را حراج کردید !و امروز فتنه های نو علیه علی زمان میکنید .من شاعر نیستم و سرمایه ام کوله باری از درد است و هزار زخم و چشمانی که هر جمعه به اسمان خیره می ماند .
دلم سخت گرفته برادر بیا که مرحم این زخم کیسه ای نکم است و بس!
من یک بسیجی ام رهبرم را دوست دارم و منتظرم طوفان به پا شود تا هستی هرچه امرعاص را بر کنم.
من یک بسیجی ام و منتظرم وقتی سواری سفید پوش می اید طوفان بپا کنم.
..... و من یک بسیجی ام و همه عشقم در غیاب امام زمانم مولایم سید علی خامنه ایست و به این عشق .این امام و این سید علی افتخار میکنم .
ع-صدیق
عبدالکریم اخلاقی بسیار نیکو داشت و همه را دوست می داشت اهل مطالعه بود و بیشتر به کتب مذهبی علاقمند بود.از این رو کتاب های شهیدان دستغیب و مرتضی مطهری بیشتر اوقات فراغت او را پر می کرد.کتاب های استاد مطهریجهان بینی توحیدی را به او اموخت و بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی که البته سید و خاندانش نیز در میدان مبارزه با طاغوت بسیار مجاهدت کردند .ضمن تحصیل در رشته مهندسی شیلات به مبارزه با گروه های الحادی دانشگاه گیلان پرداخت.در طول دوران انقلاب فرهنگی او نقش بسزایی در زدودن تفکر الحادی و وابسته به قدرتهای پوشالی شرق و غرب از محیط مقدس دانشگاه گیلان داشت .علاوه بر این برای مردم احترام خاصی قائل بود و هرگز از او رفتار ناشایست و ناپسندی مشاهده نشد.عبدالکریم عاشق حضرت امام بود و اعتقاد داشت که در زمان غیبت امام عصر اختیار مال و جان و هست و نیست مسلمین بدست ولی فقیه است .
با اغاز جنگ تحمیلی سیذ عاشقانه به جبهه شتافت ماه ها در سرزمین عشق با دشمنان اسلام جنگید و هرگاه از منطقه به شهرستان باز می گشت ان چنان با عشق از انجا سخن می گفت که همگان را به سرافت می انداخت که ان عالم شیدایی را حتی برای یکبار هم که شده تجربه کنند.
همای زیبای ما عاقبت پس از مدت ها گردش در زمین خاکی راه بهشت را در موسیان یافت و در عملیات پیروزمند محرم در شانزدهم ابانماه 1361 خورشیدی راهی اسمان ها شد.
قسمتی از وصیت نامه شهید عبدالکریم اتقیاء
...امامان روش چگونه زیستن را با استفاده از کتاب و سنت به من اموختند و من نیز شهادت را انتخاب کردم و قدم در راهش گذاشتم ... برادران و خواهران وصیتم به شما اینست که پیرو واقعی امام باشید و فرامین امام را مو به مو عمل کنید به فکر مستضعفین باشید و خدمتگزار اسلام و مسلمین باشید و از اختلاف دوری کنید و وحدت را در نظر بگیرید و رعایت کنید...

برش هایی از خاطرات نوجوان رزمنده
اخرین کنکور
کنکور که دادیم امد در خانمان و گفت برویم.دستم را گرفت و برد .ثبت نام و بعد هم اعزام.توی منطقه وقتی پرسیدند کجا می خواهید بروید زود گفت:تخریب . با ارنج ارام زدم به پهلویش .گفتم:چرا گفتی تخریب؟ گفت:اخه اینجا نزدیک تره
غواص کوچولو
بغض کرده بود .از بس گفته بودند :بچه است زخمی بشود اه و ناله می کند و عملیات را لو میدهد .شاید هم حق داشتند .نه اروند با کسی شوخی داشت نه عراقی ها .اگر عملیات لو می رفت غواص ها -که فقط یک چاقو داشتند -قتل عام می شدند. فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را موافقت کرد .توی گل و لای کنار اروند در ساحل فاو دراز کشیده بود .جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند .دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.
زنده یاد قیصر امین پور
تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راز حیات جاودان را
تو از(فهمیده )ها فهمیده بودی
یا امام رضا
می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم
می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن
شعر از مرحوم آقاسی. روحش شاد

نگذارید حرف امام بر زمین بماند
سلام مرا به رهبر عزیزم برسانید و بگویید که تا اخرین قطره خون .سنگر اسلام را ترک نمی کنیم و با خدا پیمان می بندیم که در تمام عاشوراها و کربلاها همواره با حسین هستیم و سنگر هارا خالی نمیکنیم تا هنگامی که احکام اسلام در زیر پرچم اسلام و امام زمان عج به اجرا در اید.
شهید یوسف مختاری
اتل متل یه بابا
اتل متل یه بابا
که اسم او احمده
نمره جانبازیهاش
هفتاد و پنج درصده
اون که دلاوریهاش
تو جبهه غوغا کرده
حالا بیاین ببینین
کلکسیون درده
اون که تو میدون مین
هزار تا معبرزده
حالا توی رختخواب
افتاده حالش بده
بابام یادگاری از
خون و جنگ و اتیشه
بایاد اون زمونا
ذره ذره اب میشه
اهای اهای گوش کنید
درد دل بابا رو
میخواد بگه چه جوری
کشتند بچه هارو
{هیچ میدونی یعنی چی
زخمی ها رو بیاری
یکی یکی و با زور
تو امبولانس بزاری
درست جلوی چشمات
همینطوری که میره
با سلیک مستقیم
ماشیم الو بگیره
همینجوری که میگفت
چشماشو به دیوار دوخت
انگار با این خاطره
بابا الو گرفت.سوخت
گفتن این خاطره
بدجوری میسوزوندش
با بغض و ناله میگفت
کاشکی که پر نبودش

بوی پیراهن یوسف
جبهه ای ها دلتان دریایی
فصلی از دفترتان شیدایی
بوی پیراهن یوسف امد
اشتیاق پدری می باید
دستها را به دعا بردارید
سوز دل.چشم تری میباید
کعبه دیریست که میخانه شده
بار دیگر تبری میباید
من جنگ را دوست دارم
...وقتی خرمشهر ازاد شد تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا از این سو به ان سو بخزی .وقتی روی دوش بابا به بدرقه بسیجی ها میرفتی تازه فهمیده بودی که جایی ان دور دورها سربازان ایران با لباس های خاکی و تفنگ و کلاه اهنی. با سربازان بدی که تورا دوست ندارند می جنگند و نمی گذارند تا انها خانه تان را مال خودشان بکنند و اسباب بازیهایت را بگیرند .
وقتی میدیدی مادرت در گلزار شهدا بخاطر سربازانی که از جبهه برگشته بودند ولی بجای اینکه پیش پدر و مادرشا بروند روی دست مردم و درون جعبه های چوبی که با پارچه ای رنگی که بعدا فهمیدی به ان پرچم ایران میگویند گریه میکند نمیدانستی چرا مادرت ناراحت است .ان وقتی که دست در دست پدر و مادر در جشن ازاد سازی خرمشهر شرکت میکردی و به کیک کوچکی که در دستت بود گاز میزدی و می شنیدی امام گفتند :خرمشهر را خدا ازاد کرد .در افکار کودکانه ات سعی میکردی تجسم کنی خدا چگونه تفنگ به دست میگیرد و به جنگ صدام میرود.
مهرماه 66 که کلاس اول دبستانت شروع شد شبها را بخاطر بمباران و موشکباران در پناهگاه خانه تان که گوشه ای از زیر زمین بود می خوابیدی و شیطنتهای کودکانه ات و قایمباشکهای خنده داری که در ان فضای بسته با برادر کوچکت بازی میکردی را هم یادت هست .شبی که قرار بود فردا صبح کارنامه ثلث اولت را بگیری و از شور و شوق خوابت نمیبرد و در نیمه های شب با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار شدی را هم خوب بخاطر می اوری .ان صبحی را که همراه پدرت قبل از ایکه به مدرسه بروی و کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری به محل انفجار شب قبل رفتی و ویرانه های خاه ای را دیدی که موشک 9متری اسکاد عراق{که البته اسمش را سالها بعد فهمیدی} جز تلی از خاک و تیراهن هایی اویزان چیزی از ان برایش باقی نگذاشته بود را هم بخاطر می اوری.
هنوز هم به یاد می اوری صدای ضجه زن و مرد جوانی را که در زیر اوار زنده بودند و طلب کمک میکردند و تو به دست های کوچکت نگاهی انداختی و نمیدانستی که چه باید بکنی .هنوز جنب و جوش اتشنشانانی را به یاد داری که با ناامیدی در کوچه ای 4متری که موشکی 9متری ان را ویران کرده بود به دنبال راهی برای عبور می گشتند تا لااقل اتش خانه های دیگر را خاموش کنند و نمی توانستند.در راه مدرسه دیگر به کارنامه ات فکر نمی کردی ولی لحظه فکر ان موشک بزرگ که در خانه ای کوچک منفجر شده بود تو را ارام نمی گذاشت.
اری من جنگ را دوست دارم.
من جنگ را دوست دارم ولی نه بخاطر توپ و تانک و اسلحه اش.
من جنگ رادوست دارم ولی نه بخاطر ویرانی و اوارگی و ترس و وحشتش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر کشته و اسیر و معلول و مفقودانش .من جنگ را دوست دارم ولی نه بخاطر گرانی و احتکار و بازار سیاهش . من جنگ رادوست دارم ولی نه بخاطر انکه از ماهیتش لذت میبرم.
من جنگ رادوست دارم ولی نه بخاطر انکه بسیاری از منابع و ثروت کشورم را از میان برد.
اری من جنگ را دوست دارم.
من جنگ را دوست دارم بخاطر فرهنگش.
من جنگ را دوست دارم بخاطر چیزهایی که به ما اموخت .
من جنگ را دوست دارم بخاطر انکه به ما فهماند که ما میتوانیم .
من جنگ را دوست دارم بخاطر انکه به ما نشان داد با قناعت هم میتوان زندگی کرد.
من جنگ را دوست دارم بخاطر انکه کارزاری بود برای شناختن مرد از نامرد.
من جنگ را دوست دارم بخاطر انکه در ان برهه دوست و دشمنت را به خوبی می توانستی بشناسی.
من جنگ را دوست دارم چون با دیدن مردان جنگ میتوانم باور کنم که کسانی هم بودند که دیگران را مقدم می شمرند ............ حتی در نثار جان خویش.
تاریخچه فلسطین
در دورانهای گذشته، فلسطین را «ارض کنعان» میگفتند؛ زیرا از ابتدای تاریخ، اعراب کنعانی در آنجا زندگی می کردند و نام فلسطین، به مناسبت یکی از قبایل کریتی که دوازده قرن پیش از میلاد مسیح در سواحل مدیترانه میان «یافا» و «غزه» رحل اقامت افکنده بودند و بعدها به فلسطینیون معروف شدند، بر این سرزمین نهاده شده است.8
فنیقیها که از نژاد سامی بوده و به زبان سامی تکلم می کردند، حدود سه هزار سال پیش از میلاد با مهاجرین آموری و کنعانی به نواحی شرق مدیترانه مهاجرت کرده و حوالی شام (کله سیری) و اراضی ساحلی مدیترانه مستقر شدند. در هزاره سوم، کاروانها و کشتیها و سپاهیانی که از طرف زمامداران بین النهرین و مصر به این حدود اعزام می شدند، مردم این نواحی را به نام آموری یا آمو (AMOU) یادمی کردند و به هیچ وجه، صحبتی از فنیقیان نبود. این اصطلاح از زمان هومر معمول گردید و کنعانیها از موقعی که با نوشتن آشنا شدند، خود را به نام شهری که مسکن آنها بود، اهل صیدا، اهل صور ویا به طور کلی، کنعانی می خواندند و نام فنیقی بر خود نمی گذاشتند. مرکز اصلی آنها به ظاهر، حوالی دریای سرخ و نزدیکهای خلیج سوئز و خلیج عقبه بود که از آنجا هم به حدود مدیترانه مهاجرت کرد ند9. (بنابراین، اصل فنیقیها و کنعانیها، یکی است.)
این کنعانیها بودند که شهر اورشلیم یا یورشالیم را بنا نهادند. «یور» به معنای تاسیس و «شالیم» اسم رب النوع صلح است. کنعانیها که بنا به روایات تاریخی، نخستین گروه موحد این منطقه بوده اند و در پایان هزاره چهارم پیش از میلاد در این سرزمین می زیسته اند، شهر «یورسالیم» را بناکردند؛ اما چون ملک صادوق، پادشاه آنان دوستدار صلح و آرامش بود به احترام شالیم، خداوند صلح آن را یورشالیم (شهر صلح) نامید و نیز پیش از حمله حضرت داوود به آنجا، آن را «یبوس» (JEBUS) میخواندند10. (یبوس نام قومی است که در زمان حمله حضرت داوود، دراین شهر ساکن بود و به همین سبب شهر را به این نام می خواندند.) کنعانیها از نظر تمدن در سطح بالایی قرارداشتند. آنها از برنز و آهن درکارهای صنعتی استفاده کرده مهارت خاصی در ساختن حلقه های نظامی داشتند.11
بر اساس روایات، حدود 1730 ق.م، چندین قبیله عبری از مکه به سرزمین کنعان آمدند. این قبایل در سرزمین کنعان مستقر نشدند؛ بلکه به مصر رفته و تحت حکومت فراعنه به زندگی خود ادامه دادند. این قبایل، یک هزار و دویست و نود سال قبل از میلاد از مصر بیرون آمده و مدتی در بیابانها سرگردان بودند.
چنانکه از روایات تورات برمی آید، در 1200 ق.م تصرف کنعان به دست یوشع انجام گرفت. یوشع از نهر اردن گذشت و به شهر اریحا حمله ور شد (درست 1800 سال بعد از آمدن کنعانیها به منطقه.)
در سفر یوشعبننون، عهد عتیق، فصل ششم آمده است:12
«بنی اسراییل، تمام مردم اریحا را از مرد و زن، پیر و طفل کشتند و حتی حیوانات را از دم شمشیر گذراندند. هر چه در شهر یافتند، آتش زدند، فقط طلا و نقره و ظروف مسی و ادوات آهنی را تلف نمی کردند و در خزانه «رب» جمع می نمودند.
پس از اریحا بعضی از شهرهای دیگر فلسطین را متصرف شدند؛ ولی اهالی بیت المقدس (یبوس) مقاومت کردند و بالاخره، تسلیم نشدند و سواحل فلسطین نیز به دست فلسطینیون باقی ماند.»
میان اسراییلیها و ساکنان اصلی فلسطین به مدت 200 سال جنگهای پراکنده صورت گرفت تا اینکه در 1000 سال پیش از میلاد، حضرت داوود13، نخستین حکومت اسراییل را ایجاد کرد.
دوران حکومت حضرت داوود و حضرت سلیمان (1000 935 ق.م) سالهای طلایی دولت باستانی اسراییل بود. حکومت متحد اسراییل در 922 ق.م به دو بخش شمالی و جنوبی (اسراییل و یهودیه) تقسیم شد که بعدها هر دو سقوط کردند.
حکومت اسراییل شمالی در 721 ق.م در جریان محله آشوریها و حکومت یهودیه در 587 ق.م توسط بابلیها سقوط کرد و به طور کامل از بین رفت، یهودیان به اسارت درآمده، پراکنده شدند. جرج فریدمن در این مورد مینویسد:14 «دوازده قبیله بنی اسراییل به قفقاز، ارمنستان و به ویژه بابل تبعید شدند و بدین ترتیب، مردم یهود با تمامیت وجود خود، به همراه نژاد، جامعه ملی و مذهبی خود برای همیشه از بین رفت.»
اگرچه، کوروش پادشاه ایران در 520 ق.م بابل را شکست داد و یهودیان را آزاد کرد و به فلسطین بازگرداند؛ اما آنها زیر سلطه مقدونیها و رومیان درآمدند و هرگز به حکومت نرسیدند. در دوران سلطه مقدونیها و رومیان، مردم یهود به چند شورش دست زدند؛ اما برخلاف همه این شورشها (به ویژه شورش سکابیها که شدت داشت) حکومت یهود دوباره، اعاده نشد.
چنانکه خاخام اعظم بریتانیا در سال 1917 مینویسد:16 «پس از فرمانی که کورش صادر کرد، عمده مردم یهود همچنان در بابل ماندند.»
این نکته مورد تایید آ.ت. المستد (A.T.OLMESTEAD)، مورخ آمریکایی نیز میباشد. وی می نویسد:17 «مشکل می شد انتظار داشت، یهودیانی که اینک ثروتمند بودند سرزمین حاصلخیز بابل را به خاطر تپه های بی حاصل یهودیه ترک کنند…»
از آن زمان تا قرن بیستم صهیونیستها توانستند تحت قیمومت بریتانیا، مهاجرت گروه کثیری از یهودیان را به فلسطین ترتیب دهند عده قلیلی یهودی در این کشور زندگی می کردند و برای 19 قرن فلسطین کموبیش از وجود یهودیان خالی بود. بنجامین، زایری یهودی که در حدود سالهای 1170 1171م از سرزمین مقدس دیدار می کند، تنها 1440 یهودی را در آنجا می یابد و نمان جروندی می گوید: «در 1267م فقط دو خانواده یهودی در بیت المقدس زندگی می کردند.»18
با توجه به این واقعیات تاریخی، ادعای صهیونیسم مبنی بر اینکه خود را وارث فلسطین دانسته، تاریخ سیاسی این سرزمین را با حکومت پادشاهی اسراییل در سالهای پیش از میلاد برابر می داند و عبرانیها را جزو نخستین ساکنان فلسطین به حساب می آورد، از هیچ اعتباری برخوردار نیست. برخی از محققان یهودی نیز این نکته را تایید می کنند. برای مثال، ماکسیم رودنسون، محقق یهودی فرانسوی می گوید: «مردم فلسطین به تمام معنا از نظر بومی همان فلسطینیهای قدیم و فرزندان کنعانیها و سایر قبایل اولیه فلسطین هستند.»19 جالب اینجاست که حتی حامیان اروپایی تشکیل دولت اسراییل در فلسطین در قرون جدید نیز به این امر آگاه بوده و آن را مطرح می کردند. به عنوان نمونه، در سال 1920 هنگامی که حکم قیمومت بریتانیا بر فلسطین در مجلس اعیان این کشور مورد بحث قرارگرفته بود، لرد سیدنهام چنین اعلام کرد: «من کاملا با خواست یهودیان برای یافتن یک وطن ملی موافقم؛ ولی این را می گویم که اگر این خواست مستلزم اعمال بی عدالتی بزرگی نسبت به مردمی دیگر شود، باید از این خواست صرف نظر کرد. فلسطین وطن اصلی یهودیان نیست. یهودیان این سرزمین را پس از یک کشتار بی رحمانه به دست آوردند و هرگز همه آن را که اکنون آشکارا درخواست می کنند، متصرف نشدند. اعتبار این ادعا مثل این می ماند که اعقاب رومیان قدیم مالکیت کشور انگلستان را ادعا کنند؛ زیرا که رومیان به همان مدتی که یهودیان فلسطین را در اشغال داشتند، بر انگلستان حکومت کردند و در این کشور به مراتب آثار مفید و ارزشمندتری از آنچه اسراییلیها در فلسطین به جا گذاردند، باقی نهادند.به امید روزی که فلسطینیان بتوانند کشورشان را از این تیره روزی ها بیرون بیاورند.درست است که عرب ها در طول هشت سال دفاع مقدس در حق ما نامردی زیاد کردن ولی باتوجه به حرف پیامبر که ما همه با هم برادر و برابر هستیم .همون حرفی که اونا همیشه فراموشش کردن .میتونیم بهشون کمک کنیم.
سلام.یه بار دیگه شب قدر اومد و خدا دوباره یه
فرصت دیگه به ماها داد تا یه بار دیگه به همه کار هایی که کردیم فقط تو این یه شب
نگاه کنیم .ببینیم که پامون رو تو کدوم کوچه گذاشتیم تا این جا دست کسی رو گرفتیم
.تاحالا دوستی داریم که ازمون راضی باشه .واسه مامان و بابامون کاری کردیم .اصلا
هواسمون به خودمون هست .واقعا خدا خیلی بزرگه و مارو دوست داره چون تو این همه روز
ها و شبهایی که زندگی میکنیم یه شبی رو گذاشته که ارزشش از همه روز های عمرمون
بیشتره حداقل اگه تا حالا خوبی نکردیم نا امید نشیم و بدونیم یه فرصت دیگه هم
داریم .هروقت به شب قدر میرسیم و من به مسجد میرم و قران به سرم میگیرم نمیدونم از
خدا چی بخوام .بخوام کدوم گناه منو ببخشه .کدوم ندونم کاریمو .ولی حداقل ازش
میخوام اگه من لایق نبودم پدر و مادرم رو همیشه تو پناه خودش داشته باشه .امیدوارم
خدا این دعایه منو بپذیره .امین .التماس دعا
زندگی نامه شهید علیرضا وثوقی
8/5/1352 در بندرانزلی به دنیا آمد و درعین ناباوری در6/5/1372به شهادت رسید.درسال 72برای خدمت مقدس سربازی به نیروهای سپاه پاسداران پیوست و راهی کردستان شد.چهارسال از اتمام جنگ میگذشت و هیچ کس انتظار شنیدن چنین خبری را نداشت.در ششم مرداد ماه 1372 گروهی ازسربازان ایران درحال عبور از منطقه ای بودند که گروهی از منافقین باحمله به سربازان همه بجز یک نفر را به شهادت رساندند.
علیرضاوثوقی جوانی بود که دوروز قبل از تولد 20سالگیش به شهادت رسید و پیکر پاکش در13مرداد ماه 1372 در گلزارشهدای بندرانزلی به خاک سپرده شد
روحش شاد

